اینجا مینویسم چون اینجا نوشتن تشویش درونم که مرا گازیگازی میکند گازگازی میکند.
جمعه
تو آسانسوریم. آنیسا از چیزهایی که پدرش برایش خریده میگوید
«خوش به حالت.» را من میگویم.
«قورباغه ناهارت.» را آنیسا.
میخندم.
———————
جمعه
روی جدول نشستهام. دمنوشم را غمزده مینوشم.
باران میآید، دخترعمویم. دستش را روی شانهام میگذارد و خودش را کنارم میچپاند.
«زهرا چرا ناراحتی؟»
ته لیوان را مینگرم.
چون زندگی خیلی دردناکه.
آهسته میگویم تا نادیده بگیرد و او هم نادیده میگیرد و حرف خودش را میزند.
«چرا تنها نشستی اینجا زهرا؟ تو دوست نداری؟»
لبخند میزنم.
«میخوای من و آنیسا دوستت بشیم؟»
به آنیسا که گیج و ویج دارد بین درختها راه میرود مینگرم.
دوستشان دارم.
قد جفتشان پایینتر از کمرم است. وقتی همه بیحوصله در خانههایشان میمیرند آنها میدوند و میخندند و شیطنت میکنند.
اما باران و آنیسا گاهی ناخودآگاه مرا یاد تئوری خشن شخصیم میاندازند.
اگر مردم دیگر هیچکدامشان بچهدار نشوند ممکن است آزمایشکنندگان انسان نگران انقراض آنها بشوند و کاری کنند که آدمها دیگر پیر نشوند؟
کوشیدم داستانی با این ایده بسازم.
مضحک شد.
پیرمردی هرطور شده میخواست دختری جوان را حامله کند. (دقیقا معلوم نیست چرا. (شاید چون از زن پیرش ناامید و معتاد است به ژنتیک داغان خودش.))
اتفاقا با خرج پول این پیرمرد موفق میشود دختر جوانی را قانع و حامله کند. اما همان وقت دانشمندان کشف میکنند که اگر در فلان روز از فلان سال که هفتهی دیگر است کسی بچهدار نشود همه در هر سنی هستند جاودان میمانند. پس تمام کسانی که نمیتوانند تا آن زمان زایمان کنند باید بچه را سقط کنند. که یعنی پیرمرد هرچند دختر را حامله کرده حالا باید بیخیال بچهاش شود.
خب آیا میتوانید افسردگی وحشتناک پیرمرد را تصور کنید؟
شاید نه چندان.
شاید به همین خاطر بود که داستان را ننوشتم.
شاید هم نوشتم و چند نسخه از آن را برای جدیترین آدمهایی که میشناسم فرستادم.
نمیدانم.
برگردیم به جایی که بودم.
قورباغهها. بله. بد نیست اگر قورباغه برای ناهار بخورم.
————————
جمعه
چای هزارم.
شاید معتادم به چای خودمان که نه لیپتونیست نه عطری. نه خارجی.
————–
جمعه
از عادله رفایی شعرهایی میخوانم.
هوا تاریک میشود. پاکزاد در اهالی نه نوشته کسی ساعت هفت بعد از ظهر میمیرد.
به مردن در ساعت هفت بعد از ظهر که برای من هفت لعنتی شب است میاندیشم.
اصلا دوست ندارم ساعت هفت شب بمیرم.
فکر به این مسئله وادارم میکند بروم کنار جوی اصلی. ساعت هفت و ربع شب است. تنها کمی میمانم آنجا که اگر بمیرم خیلی آرامش دارد.
هشت.
هنوز زنده.
میروم چای بنوشم.
ـــــــ
جمعه
مارمولکی روی دیوار است که من و فاطمه و آنیسا و کمی هم باران دلمان برایش رفته.
آنیسا میگوید اگر لباس مارمولکی بپوشد ممکن است مارمولک دیگر از او نترسد و با او دوست شود.
گهگاه که دیگران نیستند میبینم آنیسا رفته نزدیک دیوار و با مارمولک آهسته حرف میزند.
ــــــــــــ
جمعه
بعد از برگشتن فوری حمام میکنم. بعد از حمام مینویسم تا منتشر کنم. بعد از ویرایش پیش از انتشار موهایم را شانه میزنم. بعد از آن منتشر میکنم. خستهام و فردا هم کلی کار دارم. با این همه خوابم دیر میبرد.
ــــــــــــــــــــــ
جمعه
جمعهها فرصت بیشتری برای مشاهده به دست میآورم.
ـــــــــــــــــ
جمعه
گرمای ظهر که میافتد دستم را به آب میکشم.
دست به آب میکشم.
شب
میدویم. به دویدن میاندازم دیگران را
مسخرهست اما
آب میریزم رو بهاره و آرش. آنیسا آب میریزد رو من.
میخندیم.
رو جدول نشستهایم و آنها آش میخورند. من هر چه بخورم حالم بد خواهد شد.
میل دارم به دویدن.
جمعهست باز.
زاغی تو آب
خفه شده.
یک ساعت بعد زاغ چشمش پر از مورچه شده.
به خاطرات بصری زاغ دست نمییابند مورچهها؟
عمو که میگوید اگر دوست داشته باشم میتواند بهم بچهمار بدهد.
عمو که تو سطلی مارمولک برایم گرفته.
مگس مردهای مییابم.
میکوشم به مارمولک بدهم. نمیخورد. شاید از مردهخواری بیزار است. شاید از مگس. شاید میداند که من دارم به او غذا میدهم و با این قضیه زیاد حال نمیکند.
تنهاییم. تنهاتر از هفتههای پیش.
شاهتوت را هر قدر هم که محتاط بچینی باز به خونریزی میافتد. روحم از این جنس است.
دستهایم سرخ میشود. از بین همهی میوهها چیدن شاهتوت را از همه بیشتر دوست دارم.
مینویسم. همراه کسی. مچم به درد میافتد.
جمعهای دیگر
کسی را میبینم که مدتیست با او مینویسم.
راه میرویم.
گم نشدهایم. اما من گم شدهام.






