سگدو
توله سگ میخرید. سگ که از تولهگی در میآمد میانداختش دور. بیحس. سرد. بدون هیچ تعلقی. یک بار من هم بودم. سوار ماشین سفید بزرگش شده بودیم. دستم را جلو
توله سگ میخرید. سگ که از تولهگی در میآمد میانداختش دور. بیحس. سرد. بدون هیچ تعلقی. یک بار من هم بودم. سوار ماشین سفید بزرگش شده بودیم. دستم را جلو
دیوانهٔ سیاهی نیست. طرفدار ظلم هم نیست. فقط از سکوتش خوشش میآید. سکوت جفری. آدم تنهایی بود. هر تنهایی. اغلب تنهاییها. در همهشان زمان زیادی با سکوت سپری میشود. این
ساعت نزدیک ۲:۲۰ شب است. تنها روی زمین آشپزخانه نشستهام. کارتنی رو به رویم است و من سخت به فکر فرو رفتهام. ماجرا از نیاز غیرقابل انکارم به چایی شروع
سالها پیش فیلمی دیدم که یکی از کارکترهایش با من ماند. چارلز استوارت. فیلم دیگران (۲۰۰۱) زن به ستوه آمد. کتش را پوشید. از دروازهها عبور کرد. مه
کت روی شانههایش بود. کرواتش مرتب گره خورده بود. موهایش را عقب داده بود. اگر نزدیک مینشستی عطر تلخ بادام را حس میکردی. روی صندلیهای پشت نشسته بود. با این
گردن و کمردردهای گاه و بیگاه. امروز صبح متوجهاش شدم. یک ایراد بزرگ داخل ستون فقراتم. دکتر عکس رادیولوژی را داخل نگاتوسکوپ گذاشت. سری تکان داد و گفت عجیبه. نگاه
به خاطر جابهجایی زمان پرواز مجبور شدم یک روز زودتر برگردم. بعد از حساب کردن کرایه از تاکسی پیاده شدم. صدای آهنگ خارجی میآمد. ساعت سه صبح. کدام احمقی صدای
رفتم سالمندان. یکی از پیرمردها اصرار داشت شطرنج بازی کنیم. بساط شطرنج را چیدم. نشستیم. حسابی مشغول شده بودیم. مهرهها را پس و پیش میکردیم تا کیش و مات کنیم.
چشمانم را باز کردم. آفتاب نکره روی مغزم بود. عقربهها دو و خردهای را نشان میدادند. با کرختی از جا بلند شدم. چند قدم رفتم سمت آشپزخانه. ایستادم. دستم را
مکانی مقدس/ برای گند زدن/ مثل قبر…» ادامه