ببعی سیگاری
کنار آکواریوم ایستادم. ماهی مشکی. باله و دم مشکی با رگههای آبی. یک جور آبی براق. بوی کربن و رایحهای خاص. این از آن سیگارهای همیشگی نبود؛ سیگار گرانی
کنار آکواریوم ایستادم. ماهی مشکی. باله و دم مشکی با رگههای آبی. یک جور آبی براق. بوی کربن و رایحهای خاص. این از آن سیگارهای همیشگی نبود؛ سیگار گرانی
چهارتا! دوست عزیز قورباغه در هر دست چهار انگشت دارد. گاهی هم پنجتا. ششتا. هفتتا؟ نه دیگر هفت، واقعا فضاییست. البته…. چرا که نه. بیایید این طور در نظر بگیریم
شما فرزند هفت سالهتان را تا ابد در خانه حبس میکنید؟ گمان نکنم. حتی اگر خیلی دوستش داشته باشید یا حتی اگر به مزخرف بودن مدارس اعتقاد راسخ داشته باشید
وقتی قورباغه را به خانه آوردم خیلی کوچک بود. خیلی کوچک و تنها. خیلی تلاش کردم باهاش ارتباط بگیرم اما او میرفت لای پتو و مجبور میشدم ساعتها منتظرش بمانم
چیزی که عاشقش باشی میشود سلیقهات. من عاشق این بودم که سگها را بسوزانم، گربهها را له و یک وقتهایی خودزنی کنم. اما این کارها را میکردم؟
تماشای افراد پیر همیشه مجذوبم میکند. تقلایشان برایم غیرقابل درک و رازآلود است. چه چیزی باعث میشود آنها این قدر مشتاقانه به زندگی چنگ بیندازند؟ برخلاف پرواز قبلی کنار پنجره
هشتاد گرمی مدل گاوی؛ این بهترین طعم شکلات میلکاست. نه. اسپانسر این شکلاتها نیستم. این را گفتم چون تنها مطلب به درد بخوری بود که سال کنکورم یاد گرفتم. احتمالا
«تنهایم بگذار» یا همان Emak-Bakia نام روستایی در اسپانیاست. ورژن اصلی فیلم موسیقی ندارد. اما یکی از موسیقیهایی که بعدتر روی آن انداختهاند را دوست دارم. فیلم روی تکرار است.
حدود سه سال پیش دختری وارد اتاق مسئول پروندهها شد و من و خودش را با آقای مسئول زندانی کرد. در را بست. شروع کرد به داد و فحاشی. من
مکانی مقدس/ برای گند زدن/ مثل قبر…» ادامه