یک پیرمرد بدبخت
بعضیها برای داشتن یک زندگی عادی مجبور میشوند… اصلا بگذارید بگویم چه شد. یک روز مردی از خانهاش بیرون آمد و تکیه داد به دیوار. سرش را چرخاند تا اطراف
بعضیها برای داشتن یک زندگی عادی مجبور میشوند… اصلا بگذارید بگویم چه شد. یک روز مردی از خانهاش بیرون آمد و تکیه داد به دیوار. سرش را چرخاند تا اطراف
تصویر شاخص کاریست از: شان تن بعضی وقتها هم صحنهها و تصاویری میبینم که به نظرم بسیار زیبااند. و چون نظرم بهشان چنین است هوس میکنم آنها را بنویسم
این صدای تلفن خانهٔ ما است. البته وقتی از جهنم تماس میگیرند. معمولا هم حرفشان این است که جا باز شده. ما هم میگوییم خب. بعد کارمندشان حرصی میشود خب
مرد: دوست داشتم میتونستم تو خونه یه کایوت نگه دارم. میدونی آخه… آخه اونی که دوستش دارم شبیه کایوته. کایوت ◊◊◊ نمایشنامه: کایوتی که دلش میخواهد پاندای عاشق
پیرزن لعنتی بدجوری اعصابم را خرد کرده. دوشنبهٔ هفتهٔ پیش رفته بودم سالمندان. پدربزرگ مادربزرگهایم سالهاست فوت شدهاند. فقط میروم سالمندان تا تمرین کنم. تمرین طراحی. استادم گفت بروم پارک
«خودکشی موفق یعنی مردن طرف. خب همین که این را دربارهٔ کسی که با خودکشی مرده میگویند یعنی این وسط ما همیشه احمق بودهایم و یک چیزهایی را به کل
چشمهایش را بسته بود. مژههایش میلرزید. لبهایش را لمس کردم. حرارت داشتند. دو انگشتم را بردم دهانش. گرم و خیس شدند. انگشتانم را که پیشتر بردم بازدمهایش را حس کردم؛
قطرهٔ عرق از کمرم سر خورد. یک ساعتی دنبالش بودم و حالا آنجا گوشهٔ دیوار بود. دمپایی را بالا بردم. تکان خورد. هول شدم و دمپایی را باشتاب کوبیدم. نتوانستم
سِر شدهام. صدایـ وزوز. خواب بودم. نه. نبودم. میشنیدم اما نمیتوانستم کاری کنم. فلج خواب شاید. وزوز. تلاش کردم تکان بخورم. نشد. مگسی بالای سرم پرواز میکرد. به کائنات التماس
مکانی مقدس/ برای گند زدن/ مثل قبر…» ادامه