گفتم کندن پوست دختران شهرمان با من
آن وقت که حس کردم از همیشه بدبختترم ایستاده بودم میان علفهای مرطوب. کنار تمام قورباغههایی که کنارم ایستاده بودند. به دوستم نگاه کردم و چاقویم را دادم قورباغههایش تیز
آن وقت که حس کردم از همیشه بدبختترم ایستاده بودم میان علفهای مرطوب. کنار تمام قورباغههایی که کنارم ایستاده بودند. به دوستم نگاه کردم و چاقویم را دادم قورباغههایش تیز
موقع والیبال میدویم اما بهمان نمیگویند دونده. ميپریم اما لزوما پرنده نمیشویم. عرق هم میکنیم اما ما را با عبارت «عرقکننده» معرفی نمیکنند. موقع نگاشتن یک متن مینویسم، خط
تا به حال با ملاقه چای نوشیدید؟ مظفر با ملاقه چای مینوشید. مرحوم آدم عجیب غریبی نبود. فقط شدیدا اهمالکار بود. همیشه در گوشهی آشپزخانهاش یکی دو صف مورچه به
«آیا مونیکا بلوچی واقعا در فیلم برگشتناپذیر گاییده میشود؟» بعد از ۹ دقیقهی معروف تجاوز به مونیکا بلوچی این سوالی بود که ذهنم را درگیر کرد. «واقعا ممکن است تا
کنار دریا زندگی میکرد. ماهیگیری؟ نه شغلش ماهیگیری نبود. هر کسی یکم منطق داشته باشه میفهمه که با ماهیگیری نمیشه پول به درد بخوری به جیب زد. هر وقت بهش
واقعا نمیدانید چرا در بعضی عکسها چشم آدمها قرمز میافتد؟ خب معلوم است دیگر. آنهایی که احتمال حلول جن درشان بیش از بقیهست داخل عکسها چشمهایشان به رنگ قرمز
یک روز همهٔ جوجهها بالاخره پریدند و پرواز کردند. آن وقت به او هم گفتند: «بیا دیگر.» اما او همین که بالهایش را گشود به طرز احمقانهای زمین خورد و
از قطرهطلا خوشم میآید. به نظرم فکر بکری بوده که چنین اسمی برای میوههای درخت آلو بگذارند. کلمهایست کاملا تصویری. میتوانم این جور تصور کنم که درخت آلوی قطرهطلا ابتدا
در یک فضای خاکستری زنجره را میبینیم که سبز است. زنجره تنها رنگ آن دنیای خاکستریست. زنجره سبز قشنگی دارد ولی آدمهای خاکستری این را نمیفهمند و مدام زجرش میدهند.
مکانی مقدس/ برای گند زدن/ مثل قبر…» ادامه