رِیج (Rage)
رِیج. ریج. ریج. هر وقت بهش فکر میکنم دهانم تهمزهٔ آهن میگیرد. مثل طعم خون. باید محتاط باشم. فکر کردن به ریج، زیانبار است. همیشه این طور بوده. یک بار
رِیج. ریج. ریج. هر وقت بهش فکر میکنم دهانم تهمزهٔ آهن میگیرد. مثل طعم خون. باید محتاط باشم. فکر کردن به ریج، زیانبار است. همیشه این طور بوده. یک بار
بوی ریکای لیمویی. سینک پر از ظرفهای کفیست. قطرهای آب فرو میریزند. ظروف خیس، طبقهٔ بالای آبچکان هستند. دستم را بالا میبرم تا بردارمشان. جریان آب روی دستم سر میخورد.
ساعت چهار صبح کم مانده بود بمیرم. در حالی که قلب درد داشتم در پتوی گرمم فرو رفتم. پلکهایم را محکم فشردم. شاید این کار به کمتر شدن دردم کمک
بین سفیدیها و سیاهیهای زندگی ناراحت ایستاده بود. هوای سرد خشک مشهد را نفس میکشید و هر روز پوچتر میشد. با این همه ۱۴ سالی نوشت. آهنگ ساخت و با
فروشنده صابون را تا منتهیالیه بینیام فرو برد. شیرینی ملایم و لطیفی داشت که البته وقتی به صورت صنعتی به صابون تبدیل شده بود بوی تیزتری پیدا کرده بود. گردنم
من و قورباغهها!؟ نخیر آقا ما به هیچ وجه ارتباطی نداریم. نمیدانم این شایعات را از کجا آب میخورد اما به هر حال من هیچ ربطی به قورباغهها ندارم. هیچ
خوشحالی یعنی چای باشد تازهدم که چه بهتر. خوشحالی یعنی بودن در جمعی که دغدغههایت را درک کنند. خوشحالی یعنی خوابِ بعد از یک پیادهروی طولانی. خوشحالی یعنی پیدا کردن
ماهی باید به آب برگردد پرنده به آسمان خاطرات به عکسها وحشت به کابوس خورشیدِ غروب به شرق خونِ رگ به قلب نویسنده به نوشتن
مینویسد نوار زرد نوشتهها محاصره میشوند و تو… تا میتوانی دور شو اینجا کسی مرده!
مکانی مقدس/ برای گند زدن/ مثل قبر…» ادامه