مغز لزج
سبد پیکنیک را باز میکنم. تکههای مرغ سوخاری را از لای فویل درمیآورم. بوی مرغها در هوا میپیچد. جام را محتاط بیرون میکشم. شیشهٔ عرق را هم کنار جام میگذارم.
سبد پیکنیک را باز میکنم. تکههای مرغ سوخاری را از لای فویل درمیآورم. بوی مرغها در هوا میپیچد. جام را محتاط بیرون میکشم. شیشهٔ عرق را هم کنار جام میگذارم.
چرا انسان به سرش نمیزند از ارتفاع صد متری بپرد تا مطمئن شود قادر به پرواز نیست؟ دوستشان داری؟ پس همهشان بتاند. پس تو بت داری. بتها را بسوزان. خاکستر
باز خوی مازوخیزمم بالا زده. دوست دارم مربی مهد بشوم. چون حالم از تمام بچهها به هم میخورد. مخصوصاً آن سن بچههایی که به مهد میآیند. راستی بچهٔ انسان چند
بابونه دم کردهام. این هم یکی از سری مزخرفاتیست که قبل خواب به خودم تحمیل میکنم. خواب را تلقین میکنم. خواب مثل ماهی زنده از دستم لیز میخورد. سرم گیج
آمد بالا خانهٔ ما. نشسته بودم. چای به دست. تعارفش کردم. امتناع کرد. کنارم نشست. پرسیدم چه خبر؟ کمی فکر کرد و بعد در حالی که چشمانش میدرخشید گفت هفتهٔ
برای فراری دادن اسب باید شلیک کنی. برای فراری دادن گرگ باید آتش روشن کنی. برای فراری دادن آهو اما، شکسته شدن یک چوب ظریف جنگل کافیست. برای فراری دادن
خستهام. مثل همیشه. نوعی خستگی که از تنبلی نیست. از مرگ است. رخوت قبل مرگ یا لحظهٔ مرگ. وقتی مرده یا در حال مردن باشید کار چندانی از دستتان بر
برگشتیم تهران. برخلاف راه رفت، در راه برگشت شبیه جنازهام. چه از لحاظ روحی و چه جسمی. همیشه در مسیر برگشت روی سرم پتو میکشم. دقیقن مثل یک جنازهٔ نِشسته.
دیروز بالای صخره ایستاده بودم. زیر صخره، دریا طوفانی بود. آسمان خاکستری روی دریا منعکس میشد. باد بیوقفه میوزید. سرد بود اما دیگر سِر شده بودم. صدایت را شنیدم. برگشتم.
مکانی مقدس/ برای گند زدن/ مثل قبر…» ادامه