به هرحال برف آب شدنیست
باز کتاب قلعهٔ متحرک را خواندم. برای بار چندم. شاید حداقل پنج بار خوانده باشمش. باز هم میخواهم بخوانم. باید بخوانم. برای فضای جادویی، عجیب و غیرعادیاش هم نیست که
باز کتاب قلعهٔ متحرک را خواندم. برای بار چندم. شاید حداقل پنج بار خوانده باشمش. باز هم میخواهم بخوانم. باید بخوانم. برای فضای جادویی، عجیب و غیرعادیاش هم نیست که
«بیا با هم بمیریم» پیام داده بود. گفتم آدم حسابی مگه مرگ به این راحتیهاست که با هم بمیریم؟ گفت شاید سخت باشه. گفتم من نیستم. گفت چرا. گفتم از
– آیـیـی پوست کلهم کنده شد. این قدر منو نساب. به قورباغهٔ زیر دستم نگاه کردم. راست میگفت. کلهٔ سبزش دیگر اناری شده بود. آب گرم بیوقفه جریان داشت.
بله. شاید خیلی عجیب باشد. اما به هر حال از بین همهٔ ماشینها، پراید را بیشتر از همه دوست دارم. نمیدانم شاید به خاطر جثهٔ کوچولو موچولوی عجیبش باشد. به
اگر پیرزنی را ببینید که به بچهای قلاده بسته و دارند راه میروند: الف) زنگ میزنید به پلیس. ب) بچه را از شر پیرزن نجات میدهید. ج) نادیده میگیرید. د)
به نظرم رذلترین افراد، صاحب کارخانههای سیگار هستند. نه به خاطر این که موجب بیریخت شدن دندانهای بشر میشوند یا باعث انواع سرطان میشوند و گند میزنند به بوی عطر
گرمی عکسهای قدیمی. سردی جزوههای درسی. برخلاف آلبومهای عکس، جزوهها یخزده به نظر میآیند. آن قدر یخی که حتی اثر دایرهای فنجان چاییام هم نتوانسته گرمشان کند. جزوههای لعنتی. محتواهای
آقا شما ماهی قرمزات را بینداز تو فنجان. کسی ایرادی نمیگیرد. خود ماهی هم که لال است. بینداز همان جا و محلش نده. برای غذا هم آشغال بین دندانهایت را
*نابودت میکنم از نو میسازمت برای خودم. کشف نقشهای جدید را دوست داری. عاشق این هستی که پرسوناهایت را روی چهرهی زخم خوردهی من بیندازی. مطابقت بدهی.
مکانی مقدس/ برای گند زدن/ مثل قبر…» ادامه