می‌پرسیدند وقتی بزرگ شدی قرار است چه‌کاره شوی؟

کوچک‌تر که بودم ازم پرسیدند:
وقتی بزرگ شدی قراره چیکاره بشی؟

اول می‌گفتم نمی‌دانم.
اما وقتی این سوال هی تکرار شد فکر کردم شاید واقعا مهم است که چه بشوم. پس گفتم دامپزشک.

چرا؟ شاید چون عاشق آن بچه‌گربه‌ٔ حنایی‌ شده بودم که پدرم بیرون انداخت. شاید هم چون فکر می‌کردم حیوانات بهتر از آدم‌ها هستند. نمی‌دانم دقیق ولی به هر حال دامپزشکی رویایی دم‌دستی‌‌ای برای چنگ انداختن بود. از آن رویاها که آدم خیلی برای انتخابش تامل نمی‌کند. ولی کم‌کم جدی‌تر شد. وقتی حرف از آینده می‌شد خودم را کنار یک مشت حیوان (کمی) بدبخت تصور می‌کردم. در این تصورات آن‌ها هم منتظر بودند تا دوا و درمان‌شان کنم. تمام عمرم جوری بزرگ می‌شدم که انگار واقعا قرار است دامپزشک باشم. این رویا این قدر جدی شد که خواهرم روی کارت تولد ده سالگی‌ام نوشت:
به امید دیدنت در روپوش سفید دامپزشکی❤

چرا؟ چون خودش آن موقع به رویای بچگی‌هایش رسیده بود.

بگذریم. به هر حال حدود ده سال بعد من با روپوش سفید نشسته بودم. در یکی از آزمایشگاه‌های دانشگاه‌مان. با قیافه‌ای خواب‌زده و حالی زار. به استادم تپل پیرم می‌نگریستم که مدام لب‌های کفی‌اش را می‌جنباند و روی تخته فرمول‌هایی سردرنیاوردنی می‌نوشت. فکر می‌کنید آنجا کنار یک مشت دانشجوی بدبخت دیگر داشتم به چه فکر می‌کردم؟
به فرمول‌ها؟ نه
به خواب؟ نه
به دامپزشکی؟ اصلا و ابدا

درواقع داشتم به دو چیزفکر می‌کردم. فکر اول این بود که متامفتامین (شیشه) تولید کنم. فکر دوم این که شاید بد نباشد خودم را بکشم.

از فکر دوم بیشتر خوشم آمد. خوب می‌شد اگر کنار همان تختهٔ مفتضح می‌ایستادم و با کلت مغزم را می‌پاشاندم روی فرمول‌ها.
چرا؟
چون شیمی می‌خواندم و به نظرم شیمی خواندن هیچ جالب نبود. شیمی واقعا جالب نبود. به نظر هیچ کس. البته به جز اساتید شیمی.

هر بار به کسی می‌گفتم رشته‌ام شیمی‌ست، می‌گفت واقعا؟ من که اصلا ازش خوشم نمیاد.

جوری که انگار از آن‌ها دعوت شده تا در این رشته تحصیل کنند. البته حرف آن‌ها خیلی هم مهم نبود. چون خودم شیمی دبیرستان را دوست داشتم. ولی این کجا و آن کجا. می‌خواستم به زور هم که شده لیسانس لعنتی‌ام را بگیرم.
اما…
اما نشد. من اصلا نمی‌توانستم خودم را پیدا کنم که بیایم سر کلاس‌ها بنشینم.

دامپزشکی را هم که دیگر اصلا دوست نداشتم حرفش را بزنم. چون یک بار گربه‌ای مریض را با عشق فراوان رساندم دامپزشکی و بعد با عشق فراوان‌تر تیمارش کردم. اما او با تمام عشق‌هایی که تزریقش کرده بودیم مرد و بعد خاکش کردند. در همان مطب دامپزشکی که بوی شاش سگ می‌داد و موهای گربه به همه‌جایش مالیده شده بود فهمیدم دامپزشکی آن چیزی نبود که همیشه فکر می‌کردم. حیواناتی که می‌آوردند واقعا بدبخت بودند نه یکم.

این شد که رویای دامپزشکی خاک شد. همان خیلی وقت پیش‌ها.

ناراحت بودم اما نه خیلی. به نظرم اتفاقا خوب شد. خوب است آدم رویایی از روی اجبار داشته باشد که وقتی ناگهان عاقبت می‌فهمد قرار نیست به‌شان برسی آن قدرها هم ناراحت نشوی.

از خودتان بپرسید چند سال دیگر قرار است چه شوی؟

بعد فوری و سرسری چیزی انتخاب کنید. به آن چیز نرسید. کمی ناراحتی و بعد بی‌خیال شوید. آن وقت خدا را شکر خواهید کرد که برای انتخابش خیلی هم جدی نبوده‌اید.

نه شوخی کردم. آدم باید خیلی تباه باشد که با آینده‌‌اش این گونه رفتار کند. این گونه که من تباه رفتار می‌کنم.^◡^

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *