قبل از این که زندگی را تف کنی | چگونه وصیت‌نامه بنویسیم؟

قسمت اول

بالاخره تصمیمش را گرفت. کلت را داخل دهانش گذاشت. مزهٔ آهن را حس کرد.

ماشه را با انگشتش لمس کرد. خواست شلیک کند که فریاد خفهٔ کسی را شنید: «صبر کنید.» مرد حیران به اطراف نگریست. صدای قدم‌ها و بعد کسی در زد. همان صدا بود. «در را باز کنید.»
مردد، در اتاق را باز کرد. پیش‌خدمت نفس‌زنان گفت: «لطفا قبل از خودکشی کمی صبر کنید» مرد متعجب به او نگریست.
ـ شما از کجا متوجه شدید؟
او ضمن وارد شدن و بستن در اتاق گفت: «از وقتی افراد زیادی این هتل ارزان را برای خودکشی انتخاب کردند ما در اتاق‌ها دوربین‌های مخفی نصب کرده‌ایم.
ـ دوربین؟ در اتاق‌های هتل؟ این که خیلی کار غیراخلاقی‌ای است.
ـ بله اما این که ما هم هر چند هفته یک بار مجبور به جمع کردن اجساد متعفن و تمیز کردن اتاق‌های پر از مگس باشیم کار مزخرفی‌ست.
ـ گمانم حق با شما باشد… خب پس یعنی می‌خواهید از خودکشی منصرفم کنید؟
ـ نخیر آقا. شما می‌توانید راحت خودتان را بکشید. این زندگی‌ شماست و خودتان می‌دانید باید چه کنید. فقط این بخشی از وظایف ماست که نکاتی را به شما یادآور شویم.
ـ چه نکاتی؟
ـ خب پارسال یکی از مشتریان‌مان به خاطر ورشکستگی خودش را آتش زد. حالا کاری به این که فرش هم آتش گرفت ندارم اما طفلکی وسط‌های سوختن پشیمان شد و خودش را در وان انداخت. شاید می‌خواست بمیرد اما متاسفانه هنوز زنده‌ست و حسابی رنج می‌برد. چون ما شاهد بدبختی‌اش بودیم تصمیم گرفتیم به این افراد کمک کنیم تا خودشان را زجرکش نکنند. حالا هم تا شما را دیدند که در حال کشیدن ماشه هستید من را فرستادند تا مثل دیگر مشتریا‌ن‌مان راهنمایی‌تان کنیم. خب حالا بگویید ببینم اصلا شما وصیت‌نامه‌‌تان را نوشته‌اید؟
مرد لبخند غمگینی زد و کاغذ تا شده را به دستش داد. پیش‌خدمت کاغذ را باز کرد. دست‌خط کج و کوله‌ای با مداد نوشته بود:
حلال کنید. ما رفتیم.
پیش‌خدمت کاغذ را چرخاند و برسی‌اش کرد.
ـ همین؟
ـ بله.
ـ آقای محترم این دیگر چه کوفتی‌ست؟
مرد جا خورد.
ـ یعنی این قدر بده؟
ـ بله می‌شود گفت به نوبهٔ خودش فاجعه‌ست.
ـ حالا اصلا مگر مهم است چگونه بنویسمش؟ من که دیگر نیستم پس چه فایده.
ـ اتفاقا چون این آخرین چیزی‌ست که از شما می‌ماند بهتر است تلاش کنید چند خط دیگر هم بنویسید.
ـ آخر من که اصلا آدم معروفی نیستم. فکر نکنم وصیت‌نامه‌ام اصلا ارزشی داشته باشد. هیچ کس اهمیتی به آن نخواهد داد.
ـ بله اما حتی اگر هیچ خانواده‌ای هم نداشته باشید بالاخره کسی که می‌آید جنازه‌تان را جمع کند شاید این یادداشت را بخواند. پیشنهاد می‌کنم بهتر بنویسیدش. لااقل برای خودتان هم که شده. شما که تا حالا صبر کرده‌اید بهتر نیست یک ربع دیگر هم وقت بگذارید و چیز بهتری بنویسید؟
مرد متفکرانه به کاغذ کوچک نگریست. یاد بنرهای بزرگ «رفقا حلالم کنید» افتاد. شاید واقعا نباید با این دو جملهٔ مزخرف کار خودش را تمام می‌کرد.
ـ حالا مگر چه طور باید می‌نوشتم؟
پیش‌خدمت به صندلی اشاره کرد تا پشت میز بنشینند. سپس کاغذ بزرگ‌تری روی میز گذاشت و خودکاری دست مرد داد.
ـ خوب است با خودکار بنویسید که دوام بیشتری روی کاغذ دارد.
مرد سری تکان داد. پیش‌خدمت ادامه داد:
ـ ابتدا هم اسم و نام‌تان را بنویسید تا همان اول بدانند که این را شما نوشته‌اید. درست است که در آخر قرار است پای نوشته امضا بزنید اما کسی که این را می‌خواند ممکن است فکر کند این یک نوشتهٔ معمولی‌ست و نادیده‌اش بگیرد. پس بهتر است با چنین جملاتی شروع کنید
این نامهٔ خودکشی/وصیت‌نامهٔ  بنده (اسم و فامیلی‌تان) است که در تاریخ …..(ساعت) ….. می‌نویسم.
مرد بعد از اسم و تاریخ شروع کرد به نوشتن:
خوانندهٔ جهنمی حرام‌لقمه که این را می‌خوانی بدان که زندگی همچین هم گل و بلبل نبوده و نیست.
ـ آقا خواهش می‌کنم قدری به خود مسلط باشید. در وصیت‌نامه اگر می‌خواهید فحش هم بدهید بگذارید برای آخر. مخاطب بدبخت را از اول شوکه یا تحقیر نکنید.
 مرد بد و بیراه گفت و نوشته را خط زد.
ـ اگر دوست داشتید کمی توضیح بدهید که چرا می‌خواستید بمیرید یا چرا در حال مردن بودید. اما توجه کنید که با آه و ناله، نامه کلیشه‌ای و بی‌ارزش خواهد شد. شاید هم مخاطب اصلا متوجهٔ رنج شما نشود و اتفاقا شما را به دراماتیک بودن متهم کند. پس بهتر است ساده و سطحی به دلایل اشاره کنید.
ـ یعنی چی؟
ـ می‌دانید یک بار پیرمردی به علت هموروئید شدید می‌خواست خودش را حلق‌آویز کند. او تمام جزئیات بیماری‌اش را با آب و تاب روی کاغذ نوشته بود. شاید فکر می‌کرد گفتن تمام این‌ها خوب است اما باید بگویم هیچ‌کس رغبت نمی‌کرد نامهٔ خودکشی ایشان را بخواند چون همه می‌ترسیدند کرم‌های روده فقط با خواندن آن کاغذ به‌شان سرایت کند.
مرد سری تکان داد و ادامهٔ نامه را نوشت.
وقتی تمام شد پیش‌خدمت برای برسی نهایی کاغذ را نگاه کرد. بعد ناگهان اخم‌هایش را در هم کشید. به کلمه‌ای اشاره کرد و از مرد خواست تا آن کلمه را بخواند. مرد هم روی کاغذ خم شد و اخم کرد:
ـ بستـنی؟ بستن؟ بسکتبال؟ آها. بیشترین. آره نوشتم «بیشترین زخم‌ها».
پیش‌خدمت آهی کشید.
ـ آقا جسارت نباشد ولی آخر این چه دست‌خطی‌ست؟ حتی خودتان هم به زحمت می‌خوانیدش.
مرد که انگار بهش بر خورده باشد دست به سینه در مبل فرو رفت. پیش‌خدمت این را که فهمید با لحن نرم‌تری گفت:
ـ ببینید خط شما در جایگاه خود عالی و زیباست اما… کمی ملاحظهٔ خواننده بدبخت را هم بکنید. ایشان همین جوری هم ممکن است از قبل با دیدن جنازه‌تان هراسان شده باشند. خوب نیست که با نوشته‌های در هم بیشتر گیج‌شان کنید.
مرد که همچنان متقاعد نشده بود تشر زد:
ـ به من مربوط نیست آن خوانندهٔ‌ لعنتی چه حسی دارد.
پیش‌خدمت کاغذ را کنار گذاشت و لبخند صمیمانه‌ای زد.
ـ حق با شماست. واقعا مخاطب چندان هم مهم نیست. اما باور کنید این کار به نفع خودتان است. یک بار کنار جسد یکی از مشتریان ثروتمندمان وصیت‌نامه‌ای پیدا کردیم. باورتان می‌شود بعد از آن‌ وصیت‌نامه، چیزی جز مصیبت برای خانواده‌اش نماند؟
ـ چطور؟
ـ حضرت آقا میان وصیت ارث و میراث از خاطرات‌شان دربارهٔ بازی «هفت‌سنگ» در عمارت صحبت کرده بودند. اما این خاطره را آن قدر بدخط نوشته بودند که خانواده‌اش فکر کردند وصیت کرده بعد از مرگش «هفتاد سگ» در عمارت پرورش بدهند. آنها هرچند ناراضی ولی به وصیت عمل کردند. همان هفتهٔ اول بعضی سگ‌ها که هاری داشتند سگ‌های دیگر را هم آلوده کردند و خیلی نگذشت که این سگ‌های وحشی با زاد و ولد دو برابر شدند. دیگر نمی‌شد آن جا ماند و به همین دلیل خانواده‌اش با نفرین و ناله به مرحوم، عمارت را ترک کردند. اما بعد از دو سال تازه متوجهٔ نوشته‌های مرحوم شدند و برگشتد. به ناچار آن همه حیوان را با ضرب گلوله کشتند. عجب جهنمی شده بود. همه جا پر از لاشه‌های خونی سگ و ضجه‌ٔ دردناک توله‌سگ‌ها شده بود.
مرد که جا خورده بود متفکرانه ته‌ریشش را خاراند.
ـ عجب افتضاحی.
ـ بله. همچنین به‌تان پیشنهاد می‌کنم اگر می‌خواهید نکات ظریف و قابل توجه مثل ارقام یا آدرس در وصیت‌نامه‌تان بیاورید متن را تایپ و در انتها با خودکار امضا کنید.
مرد خودکار به دست خواست کاغذ دیگری از او بگیرد که پیش‌خدمت خواهش کرد فعلا به عنوان پیش‌نویس روی همین کاغذ ادامه‌ بدهد. تا بعد روی کاغذ دیگری بازنویسی‌اش کند.
ـ همچنین لطفا نامه را با جملات کلیشه‌ای از این ور و آن ور کپی نکنید. خودتان باشید.
ـ یعنی چه؟
ـ مثلا فقط به نوشتن «حلالم کنید»، «خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم…» و یا «آه ای روزگار دیدی آخر خوراک مورچه‌ها شدم» بسنده نکنید. چون این چیزها هزاران بار تکرار شده‌اند و دیگر بی‌معنی‌ هستند.
مدتی گذشت. وقتی وصیت‌نامه روی کاغذ دیگری بدون خط‌خوردگی نوشته شد مرد زیر آن امضا زد. لبخندزنان ایستاد و ضمن نگاه به ساعت روی دیوار از پیش‌خدمت تشکر و او را به سمت در راهنمایی کرد.
ـ خب به نظر دیگر کار شما تمام است. ممنونم که بنده را در نوشتن وصیت‌نامه راهنمایی کردید. حالا دیگر بروید و اجازه بدهید به مردنم بپردازم.
پیش‌خدمت دستش را روی بازوی او قرار داد.
ـ شما نمی‌توانید همین الان بمیرید؟
ـ چرا؟
ـ شما نباید از تفنگ استفاده کنید.
مرد غضب‌آلود پیشخدمت را هل داد:
ـ یعنی چه؟ این دیگر چه بازی‌‌ای‌ست که راه انداخته‌اید.
ـ لطفا با من بیاید برویم پیش رئیس هتل. نیاز است با شما حرف بزند.
ـ ولم کن مردک.
مرد داد می‌زد و خود را به دیوارهای راهرو می‌کشاند. ساکنان افسردهٔ هتل از اتاق‌های‌شان بیرون آمدند و نگاه بی‌تفاوتی به او که میان بازوهای دو نگهبان حراست داد می‌زد، انداختند.
پیش‌خدمت با حالت از خود متشکری پشت آن‌ها راه می‌رفت و گاهی از ساکنان می‌خواست نگران نباشند و به اتاق‌های‌شان برگردند.
به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *