من

شروع

با آهنگ

همیشه مقدس بوده:

 

 

به نظر

باید این قدر زندگی کنیم

که بعد بمیریم.

 

 

برای چنین چیزی هم

باید خطر کنیم

باید گند بزنیم

باید بی‌خیال حد و مرزها شویم

باید حتی گاهی از وسط جاده رد شویم

 

بله بله

انکار نمی‌کنم

که

دیوانگی‌ست.

 

 

ولی

حسابی دیوانه باش

و

یکم زندگی کن

تا بتونی از اغلب

عمیق‌تر زندگی کنی.

 

 

 

۰•▣ ۰۰•▣ ۰۰•▣ ۰

 

 

 

 

این سایت پوچ‌آور هم به همین خاطر ساخته شده.

یکم بدآموزی

+

قدری چرندیات

+

مقادیر زیادی دیوانگی مزمن

 

 

 

۰۰•▣۰۰•▣۰۰•▣۰۰•▣۰۰•

 

 

راستش باید یک چیزی هم به‌تان بگویم.

چند روز پیش رفته بودم بهشت‌زهرا.

قبرها کنار هم ردیف شده بودند. ردیف ردیف کنار هم. مثل مرغ‌های سفید که برای کنده شدن کله‌های‌شان در کشتارگاه به صف می‌شوند.

بگذریم

می‌خواستم بروم پیش قبرها که دیدم آن طرف‌تر بستنی می‌فروشند.

 

رفتم. خریدم. برگشتم.

بستنی وانیلی.

از روی قبرهای لجنی و تمیز گذشتم. از روی چهره‌های از یاد رفته و حسرت‌های خاکی، عبور می‌کردم و بستنی می‌خوردم.

لذت می‌بردم.

اسکلت‌های ریغوی آن پایین کاری جز دراز کشیدن داخل قبر از دستشان برنمی‌آمد و من داشتم زیر نور خورشید بستنی می‌‌خوردم.

می‌دانید چه می‌گویم؟

این‌ها را آدم عادی نمی‌فهمد.

مخاطبانم می‌فهمند و امیدوارم بفهمند. آن‌ها را واقعا دوست دارم. بیشتر از مردگان و بستنی‌ها.

ناراحت‌کننده‌ست که کسی طولانی و طولانی مدت نگاهش به گورهای خالی باشد.

 

 

 

آه خدایا

چرا هنوز منتظرید چیز جالبی اتفاق بیفتد؟

اگر این هفته بیشتر از ده بار خندیده‌اید و واقعی شاد بودید

بروید جای دیگر چیزمیز یاد بگیرید و

شاد و امن‌تر زندگی کنیم.

 

 

 

 

 

 

😇عکس برای بهتر کردن حال و هوا.